واي ، بـاران ، باران

شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگم...
نامم را پدرم انتخاب کرد،
!
ديگر بس است!
راهم را خودم می خواهم انتخابش کنم ....
ای خوب!
یاد قلبت باشد
همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو ........به خدا بسپارد رهایش نکن
دل من تـنها بـود،
دل من هرزه نـبـود...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟
ما که میترسیم از هجرت دوست ؛ کاش میدانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهائی دارد، کاش میدانستیم حس
دلتنگی هر روز غروب چه دلیلی دارد